آدم هایی هستند که وقتی می خواهند کیف و کفش یا لباس بخرند، با خیالی آسوده تمام لباس های مغازه را یکی یکی پرو می کنند و آخر سر هم که چیزی مناسب قواره و در شأن شان پیدا نکردند، می روند سراغ مغازه دار بیچاره ی بعدی و بعدی و بعدش هم بعدی!
همین آدم ها – اما - چه وحشتی از پاگذاشتن در مکان هایی مثل کتاب فروشی دارند!
هفته ای چند نفر از این آدم های اتوکشیده را می بینم که بعضاً با دوستان شان هم هستند.از پشت ویترین سر و صداشان می آید؛ معمولاًً در مورد یک کتاب خاص(کتابی که همیشه ی خدا مشابه اش توی ویترین ما یافت می شود، نه اصلش!)، نقل قول ها و خاطرات و دیده ها و شنیده های فراوانی دارند. بالاخره یکی شان تصمیم می گیرد فداکاری کند و بیاید تو - البته نه داخلِ داخل - از همان دم در عذرخواهی می کنند و می گویند: "فلان کتاب را دارید؟"
همین دیروز، دختر خانمی به همین شیوه کتاب «موریانه»ی «بزرگ علوی» را خواست.گفتم تمام کردیم؛ ولی، مابقی آثارش را - که هم قشنگ ترند و هم بهتر - داریم. نگذاشت حرف من تمام شود؛گفت : "نه، خیلی ممنون!" و به سرعت از محل متواری شد!
لابد متواری شد که یک وقت، قسمتی از درونِ هرکس که وظیفه اش تحریک آدم ها به خرید کالاهای فرهنگی است، مجبورش نکند بیاید داخل و بقیه ی کتاب ها را هم ببیند. عجالتاً اسم این قسمت را " نفس کتاب دوست " می نامیم؛ با کارکردی مشابه ی نفس های اماره و لوامه.(البته وجود خارجی ندارد و از آقایان انفاس محترم شناخته شده و شناسنامه دار اماره و لوامه طلب عفو داریم!)
حالا شاید این حرف ها به صورت علمی ثابت نشده باشد اما بالاخره بعید نیست بخش های مختلفی در درون آدمی باشند، با وظایف مختلف؛ یکی شان هم اینی که من می گویم؛ بالاخره، محتمل است این نفس کتاب دوست از صاحبش گله مند باشد که "آخه بی انصاف ! همه ی پول هات را که صرف بقیه ی اعضا و جوارحت می کنی؛ به تریپت می رسی، به شکمت می رسی، به تفریحت می رسی! نمی خواهی کمی هم به مطالعه فکر کنی و خوراک فکری بخری؟"
همین گله مندی هاست که آدم ها را (وقتی چیزهای دیگری خریده اند و احیاناً هنوز پولی در بساط شان باقی مانده) شرمنده می کند که به یاد توصیه ها و خرده سفارشات این نفس هم بیفتند؛ حالا چون ته دل راضی نیستند و صرفاً قصدشان خاموش کردن نق و نوق این نفس مزاحم و لجوج است، اگر کتاب مورد نظر را نیافتند چه بهتر! چه کاری است دیگر که به توصیه ی آقای کتاب فروش بروند داخل و بقیه ی کتاب ها را هم ببینند؟! گیریم گول خورد و کتابی هم خرید؛ کِی وقت می کند و اصولاً کی حوصله دارد بخواندش؟! نق و نوق های سابق کم بوده، مِن بعد باید هر روز این را هم بشنود که "چرا نمیخوانیش؟ کتاب خریدی، دکور باشه؟! یالا بخونش!" سری را که درد نمی کند، دستمال نمی بندند! همین است که وقتی می شنویم کتابی نیست، همان بهتر- به سرعت - از محل متواری شویم...
به این ترتیب می توانیم با خیالی آسوده از مزاحمت هر گونه کتاب – ترجیحاً هر نوع منابع بی مصرف چاپی - به زندگی خوش مان ادامه دهیم .
قصه ی ما بسر رسید نکنه کتابی بخرید!