حیف دانا مردن و افسوس نادان زیستن

فروشنده ها اگر می دانستند که راهنمایی مشتری برای خرید جنس با کیفیت تر از فروشگاهی دیگر در همسایه گی اش – با وجودیکه خودش جنس مشابه آن را دارد ولی می داند کیفیتش ، کیفیتی نیست که مشتری می خواهد- چه شخصیتی از آنها نزد مشتریها می سازد ، خیلی وقتها به عمد! بی خیال سود خود می شدند و جنس دیگران را معرفی می کردند. این مشتری امروز کالای همسایه را میخرد ولی فردا شما را به عنوان یک فروشنده صادق و درستکار و قابل اعتماد به دوستان وآشنایان معرفی می کند و چند برابر سود کالای آن روز به دخلتان بر می گردد.

فروشندگانی موفق هستند که به این شغل به عنوان یک شغل دائم و ماندگار نگاه می کنند. در اینصورت عجله ای ندارند که حتما و حتما تحت هر شرایطی مشتری در آن لحظه کالای عرضه شده آنها را بخرد ، حتی اگر یقین داشته باشد این کالا به درد مشتری نمی خورد یا کالا ،حداقل هایی که مشتری به آنها نیاز دارد را ندارد.



برچسب‌ها: قلق های فروشندگی ایرانی, شغل دائم, راهنمایی مشتری
+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم شهریور ۱۳۹۲ساعت 20:7  توسط سعید   | 

نگرانم این پیشنهاد روسیه یک دست به یکی و توافق قبلی و کثیف بین روسیه و آمریکا نباشه که بعد از خلع سلاح سوریه ، آمریکا یک بهانه الکی دیگه ای درست! کنه و اینبار دیگه هیچ نگرانیی از بابت سلاحهای خطرناک سوریه نداشته باشه. بهرحال همین سلاحهای شیمیایی درسته که اَخَن و غیر انسانین و ... ولی کلی خاصیت بازدارندگی داشتند. بالاخره  دور از ذهن نبود که در ساعات مغلوبه جنگ ، برای برگشتن ورق و اتمام جنگ ، اسد چند محموله شون را  بزنه وسط تلاویو و جده و دوحه و پایگاههای دیگه آمریکا!

اگه اینجوری باشه ، روسیه واقعا شده خود خود آن دسته از معتادهایی که برای خرج مواد از ناموس فروشی هم نمی گذرند!البته در مثل مناقشه نیست.سوریه حقیقتا یگانه مرد همه ی این سالهای اخیر کشورهای عربی بوده و هست ان شاءالله.

تا وقتی مسامانها پشتشون به خودشون نباشه ، حکایت همینه. اگر به جای روسیه ، فقط یک کشور غیرتمند و قدرتمند مسلمان دیگه دست در دست ایران از سوریه حمایت میکردند نیازی نبود اینگونه سوریه مجبور باشه به روسیه ای اطمینان کنه که از پشت پرده هاش خبری نداره.

همین ترکیه بی غیرت! اگر حداقل بیطرف میموند با اون همه مرز  مشترک حساس

 همین عراقِ زمانی قدرتمند اگر صدام این بلا را سرش نیاورده بود با حماقتهاش

 همین پاکستان هسته ای اگه اینهمه بی سر و سامان نبود ، همین مالزی و اندونزی و ... با اون همه جمعیتشون اگه احساس مسئولیتی می کردند یک هزارم احساس مسئولیت یهودیها نسبت به همدیگه...

همین مصرِ مهم و اخوان احمقش اگه حداقل ایران شیعه را در ردیف اهلِ کتاب قرآن قابل مذاکره و دوستی می دانستند [1]

 همین سیاه و سفید و سبزه و حتی زرد[2] مسلمان ِمتعصب جگرخوار قصاب یک صدمش هم تصادفا حتی! به جای القاعده ، می شدند حزب لله

 همین پول حج امت مسلمان اگر چک روز و معتبر نمی شد بابت تقبل مخارج سنگین حمله به بخشی از همین امت وقتی مالیات دهندگان غربی رضایت نداشتند با پول مالیات آنها حمله ای صورت بگیره

 همینها و صدتا همین دیگه اگر...

 حیف و صد حیف از این همه جمعیت بی خاصیت!

وقتهایی لجم میگیره و میگم گیرم که قدس را هم از دست صهیونیستها گرفتیم و دادیم دست مسلمانها ، وقتی غیرت نباشه زمین به چه درد میخوره گیرم که مقدس هم باشه! چندان بیراه نگفته بود اسدالله علم در جلد اول یادداشتهایش که " فانتوم در دست عربستان غیر از فانتوم در دست اسرائیل است"

حقیقتا هم حالا داریم میبینیم که زمین هم در دست آنها غیر از زمین در دست مسلمانهاست. یک وجب جا ، شدن موی دماغ اینهمه مسلمان با اینهمه منابع و جمعیت و آیه و حدیث و روایت درباب دفاع و جهاد و مقابله و نفی سبیل و ... حقیقتا اگر نه از باب حق و حقیقت و اسناد و مدارک و وظیفه ای که اسلام از باب دفاع از سرزمین هایش بر عهده ی ما گذاشته ، فقط بر اساس لیاقت و غیرت و تلاش و اینکه چه کسیی اینجا را تبدیل می کند به یک مرکز قدرت ، سرزمین فلسطین حق چه کسی بود؟!

اینها را از لج دلم و از لج اینهمه بی خیالی این همه جمعیت مسلمان گفتم.چه کنم؟!



[1] در یک مناظره وقتی مسلمان شیعه مصری از نماینده اخوان مصر پرسید: ماها که با یهود مذاکره کردیم و به توافق هم رسیدیم (اشاره به ماجرای کمپ دیوید) ، حالا چه شده که با ایران شیعه مسلمان نمی توانیم کنار بیاییم؟ نماینده اخوانیها گفت: یهودیها جزو اهل کتاب هستند و قرآن این اجازه را داده اما شیعیان "لاکتاب" هستند چون به تحریف قرآن معتقدند. نماینده شیعه ها هم گفت: فقط یک قرآن بیاورید که نشان دهد شیعیان به قرآن دیگری غیر از قرآن بقیه مسلمانان اعتقاد دارند حرف شما صحیح است. نماینده اخوان هیچ جوابی نداشت.

 

[2] چچنی ها که می گویند روی متعصبین عرب و افغان را سفید کرده اند ، اصل جنس خوارج


برچسب‌ها: خیانتهای روسیه, سلاح شیمیایی, بازدارندگی, جنگ مغلوبه
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم شهریور ۱۳۹۲ساعت 20:3  توسط سعید   | 

حیف استاد و حیف گلویی که ربنا خواند و  گلویی که ایران ای سرای امید خواند...عاقبت به خیری دعای خوبی بود.


برچسب‌ها: محمدرضا شجریان, سازهای ابداعی, voa, cnn
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم شهریور ۱۳۹۲ساعت 16:48  توسط سعید   | 

 گران شدن كتاب ، گران شدن قند و شكر و چاي و برنج و گوشت و ... نيست كه هر چقدر هم كه گران شود بالاخره كم و زياد بايد تهيه شود.

فهميدن اين مطلب واقعا اينقدر سخت است ؟! مردم همينجوري وقتهايي كه در رفاه هستند هم حوصله ي خواندن كتاب ندارند. اين گراني هم باعث شده همان يك مختصر عذاب وجدان احتمالي از نبودن كتاب در سبد خريد هم مرتفع شود. بچه ها هم اينقدر عاقل هستند كه در اين شرايط بد اقتصادي از والدين توقع توجه به خوراك فرهنگي را نداشته باشند.

بعيد مي دانم جايي در ارشاد باشد كه به اين نكات بي ربط! به حوزه ي كاريشان توجه كنند.


برچسب‌ها: گرانی کتاب, ارشاد
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم شهریور ۱۳۹۲ساعت 13:15  توسط سعید   | 

یک درخواست از دوستان:

 معرفی یک معلم خصوصی ماهر برای آموزش طراحی و کاریکاتور از صفر برای خود بنده ، شهریه اش هم منطقی باشه.محدوده  جنوب شرق تهران ترجیحا

جدا از این اگر از دوستان کسی در این زمینه تخصص داره و اطلاعات ، چند کتاب خوب معرفی کنه در این زمینه برای خودآموزی و هر چیز مفید دیگه ای که برای یادگیری طراحیی که منجر شود به کاریکاتور لازمه.فقط کاریکاتور چهره منظورم نیست.کاریکاتور اجتماعی بیشتر.همینی که تو مجلات طنز می بینید.ضمنا من هیچ مهارت قبلیی در این زمینه ندارم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم شهریور ۱۳۹۲ساعت 16:22  توسط سعید   | 

قدیمیهای طایفه و روستایمان تقریبا همه به یاد دارند و در مجالس دور همی به یاد هم می آورند رجز خوانی ها و دعوا مرافه های همیشگی پیرمرد تند مزاج روستا را –  که برای گیردادن به همسایه ها همیشه یک چیزی پیدا می کرد ، براش هم مهم نبود که گیرهایش  پر از تناقض باشند از اینکه به همسایه سمت چپی گیر بدهی که دیوارشان را چرا کوتاه گرفتند که داخل حیاط اینها هم معلوم باشد و به همسایه سمت راستی گیر بدهد که چرا دیوارتان را بلند گرفته اید مگر خدای نکرده ما آدمهای چشم ناپاکی هستیم!

عادت بامزه این پیرمرد این بوده که قبل از شروع دعوا با پیرمردهای همسن و سالش ، کلی داد و قال میکرد و همه که جمع می شدند با صدای بلند چندتا فحش پدرمادر دار اسطقس دار نثار همه کسانی میکرد که نکند حتی در مخیله شان هم خیال میانجیگری بگذرد. روستا هم که شهر نیست و اداهای روشنفکریش که فحش به کی چسبیده ؟ و بیخیال این حرفها به میانجیگریشان مشغول شوند.

دعوا که شروع می شد طبق معمول پیرمرد هارت پورتی قصه ما که فقط زبون بود و رجز ، زمین می خورد و حالا هم بخاطر آن همه فحش کسی تمایلی نداشت که اون بیچاره را از زیر بکشد بیرون.اینبار با همان بددهنی و از رو نرفتن از همان زیر ، دوباره فحش میداد که یک نامسلمون فلان فلان شده ای تو شماها نیست مار ا از هم جدا کنه!

حکایت این روزهای اوباماست و سوریه با کمی تغییرات البته! هم مدل گیر دادنش به سوریه برای اجرای دموکراسی به کمک قطر و عربستان کاملا دموکرات! و هم گیرافتادنش در باتلاق عراق و افغانستان و هم همه رفتارهای دوگانه اش در همه این سالها.

 کاری نداریم ،  بعد اون همه رجز حمله ، وقتی فهمید مرد این کارزار نیست در به در دنبال بهانه ای بود که جنگی صورت نگیرد و البته انصراف از جنگ هم به اسم ایشان تمام نشود.  حواله دادن تصمیم به کنگره و امید به اینکه ایشالا نمی گذارند از جمله این امیدها بود ... تا اینکه روسیه به دادش رسید و پیشنهادی داد که اوباما در هوا قاپیدش! آخه مرد کارزار نیستی این هارت و پورتها چیه عمو!


برچسب‌ها: طایفه, روستا, تندمزاج, اوباما
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم شهریور ۱۳۹۲ساعت 16:5  توسط سعید   | 

خدا کند هیچوقت شخصا گذرتان به یکی از مکان های با لیبل فرهنگی این کشور – مراکز نشر-  برای انتشار کتاب نیفتد. اگر از آن دسته آدمهایی هستید که با دیدن صحنه هایی که انتظارش را نداشته اید کلی سرخورده و مایوس می شوید ترجیحا این کار را به وکیلی ، دوستی یا آشنایی بسپارید و باز ترجیحا پای درد دل هایش ننشینید.



برچسب‌ها: ناشر, روده فروش, چوبدار, سلطان علی پروین
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم شهریور ۱۳۹۲ساعت 22:13  توسط سعید   | 


برچسب‌ها: گوگولی مگولی, عکس, بدحجاب, ساپورت
+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم شهریور ۱۳۹۲ساعت 21:3  توسط سعید   | 

(اهل این قرتی بازیها نیستیم ولی با سوءتفاهم و کج فهمی و عنوان مجرمانه آموزش مشاغل ممنوعه وبلاگمان را می بندند.رمز را بخواهید علاقه مندان به مباحث " قلق های فروشندگی ایران" ترجیحا هم آدرس وبلاگتان را بگویید تا ایمیلتان)

بعضی مشاغل هستند کارشان و حساسیتشان به گونه ای است که اگر مدت خیلی کوتاهی (در حد یک نصفه روز ) هم نباشند کار خلق الله لنگ می ماند. جدا از مشاغل حوزه پزشکی و اورژانس ، به نظر من مهمترین شغل حساس این رسته ، 


برچسب‌ها: اورژانس, مشاغل حساس
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم شهریور ۱۳۹۲ساعت 14:30  توسط سعید   | 

یعنی عمرا در خود چین بودایی هم این مقدار جنس تقلبی و بی کیفیت چینی که به اسم برندهای اصلی فروخته میشود به اندازه ای باشد که در ایران اسلامی ما و فروشندگان مسلمانش! وجود دارد.

مسئله ای بسیار مهمی که خریداران قشر متوسط و مرفه ایرانی را آزار می دهد نه مسئله قیمت که بیشتر مسئله اطمینان نداشتن به کیفیت و مرغوبیت کالایی است که مشخصاتش در کاتالوگش درج شده و فروشنده هم با قسم و آیه و نشان دادن لوگو و مارک میخواهد آن را ثابت کند.

ناراحتی اصلی این قشر حتی این نیست که کالایی را فروشنده دولاپهنا حساب کند ، وقتهایی هست که مشتری ایرانی به هر دلیلی – از اینکه نیاز به کالایی با مشخصات واقعی و اصلی دارد گرفته تا اینکه می خواهد با عرضه ی آن چش دختر خاله و همکلاسیهایش را دربیاورد- حاضر شده بیخیال گرانی جنس شود ولی می خواهد مطمئن باشد با این چند برابر پولی که می دهد آیا همان آش اصلی را می خورد یا خیر!

مشکل این است که حتی نمی شود صد در صد به نمایندگی های رسمی بعضی برندها هم اعتماد کرد. یحتمل کم نشنیده اید که این محصول فلان کمپانی معروف است منتها به دلایل گمرکی و کارگر ارزان آن را در چین و مالزی و سنگاپور می سازند! به کنه ماجرا که میروی می بینی فقط قسمت دوم قضیه که محل ساخت است درست است و از قسمت اول ماجرا خبری نیست.کمپانی اصلی هم یک زیرپله ای خانگیست در چین نه کمپانی معظمی در دوسلدورف آلمان!


برچسب‌ها: لوگو, دوسلدورف, چین, برند
+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم شهریور ۱۳۹۲ساعت 14:28  توسط سعید   | 

انعام بیشتر یک فرهنگ آمریکاییست و حقیقتا ایرانی ها را اذیت می کند. چه بسا خیلی ها هتل ها و رستوران های شیک و درجه یک نمی روند نه بخاطر قیمت بالای خدمات آنها که بیشتر زورشان می آید انعام بدهند. به نوعی پول غذا و مکان را با رغبت می دهند اما انعام را پول یامفت و زور می دانند. از طرفی فضای باکلاس این جور مکان ها هم اجازه این را نمی دهد که در مورد دادن انعام حتی خساست به خرج دهی چه برسد به اینکه کلا نخواهی انعام بدهی. این حتی به فروشگاههای معمولی تر هم سرایت کرده است و به نظر می آید


برچسب‌ها: انعام, فرهنگ ایرانی, فروشندگی, کارفرما
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم شهریور ۱۳۹۲ساعت 16:37  توسط سعید   | 

زین پس بخش جدیدی به موضوعات مطالبی که می نویسیم اضافه می شود به نام " قلق های فروشندگی وطنی" که اختصاص دارد به تجربیات اینجانب در انواع مختلف فروشندگی ها و البته قابل تعمیم به بقیه مشاغل . کاملا متفاوت است با این کتابهای سری دوزی فروش موفق و تکنیک های فروش و یک شبه میلیاردر شویم و این حرفها. تجربیات ناب و واقعی مختص بازار ایران و خریدار ایرانی.حکما به کار خیلی ها می آید. در این شکی ندارم. در آینده ی نزدیک یا حتی دور قصدمان اینست که این نوشته ها را کتاب کنیم.از تجربه های دوستان هم استقبال می کنیم و اگر در کتاب درج شد از خجالتشان در می آییم به شکلی. اسمی هم که برای کتاب در نظر گرفته ایم فعلا " بیا این ور بازار " است.پیشنهادها در این زمینه را هم با جان و دل پذیراییم.بشتابید!

بیشتر کتابهایی که با عناوین فروش و فروشنگی موفق در بازار کتاب ایران هستند را روانشناسان و اساتید الکی اسم درکرده علم مدیریت نوشته اند نه احیانا فروشندگان واقعی قلم به دست.اکثر آنها هم برای تکمیل آلبوم کتابهایشان دست به این کار زده اند و هم اینکه این موضوع ، کم خواننده ندارد. به همان شکلی که درباره طلاق و افسردگی و تربیت بچه کتاب نوشته اند به همان شیوه هم درباره فروش و فروشندگی کتاب نوشته اند با مثالهای اکثرا تخیلی و دور از ذهن! ولی مطالبی که قرار است تحت موضوع " قلق های فروشندگی ایرانی" به نوشتنشان اقدام کنم ، حاصل عرق جبین و کد یمین نویسنده در این حوزه است.کاملا ایرانی و همه ی تجربه ها هم کاملا واقعی.حاصل مشاهدات دقیق من بوده و ممنون دفترچه خاطراتم هستم که اگر نبود با اعتماد به حافظه چیزی برای نوشتن باقی نمانده بود.


برچسب‌ها: قلق, فروشندگی ایرانی, تکنیک های فروش
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم شهریور ۱۳۹۲ساعت 13:42  توسط سعید   | 

منقل 300 کیلویی 500 نفره کباب ، بشکه ی 220 لیتری سوراخ شده زنگ زده ، تانکر یادگار زمان قحطی های مکرر آب ، نی حصیرهای پشت پنجره  4 عدد ، سماور عالی نسب درب و داغون ، مشک پوست بز اصلی که حتی یکبار هم مامان اجازه نداد باهاش طعم دوغ محلی را بچشیم و فلسفه ی نگهداریش را نفهمیدیم ، ساج ، پایه چرخ خیاطی های زمان ناصرالدین شاه ، جاجیم های کردی موریانه زده به تعداد کافی ، کمد که نه ، گنجه landscape 4 متری جهاز مادربزرگ ؛ جدا ...

 درسته میشه با اینها شعر سپیدی ساخت به سبک شعرهای مهران مدیری ولی منظور من از ردیف کردن این اقلام که نصف دیگه شون هم نگفتم برای جلوگیری از اطناب ، در همه ی بارکشی ها و جابجایی های منزل ، اینه که بگویم : هیشکی جرات نداشت بگه آخه مامان! اینا چین باید از این خونه به اون خونه ببریم با این تنگی جا ؛ ولی به جز کل خانواده و کمکی هایی که آورده بودیم برای حمالی ؛ راننده ها ی نیسان آبی هم معترض چند کارتن کتاب من بودند که هم خودم موظف بودم تو کارتشون بچینم و هم خودم رو کولم حمل و نقلشون کنم و تو خونه ی جدید هم می رفتند صاف تو قفسه های کتابخونه ی چوبیم! هیچی که نبودند کلی کلاس فرهنگی داده بودند به فضای خونه با ورودی اون اقلام ذکر شده!


پی نوشت: جالبتر اینکه کل کتابهای من توی هفهشتا کارتن موز[2] محکم جا میشدند که خیلی مرتب و تر و تمیز روی هم چیده میشدند و فضایی را نه در نیسان و نه در خونه اشغال نمیکردند اما اون وسایل بدباری که هر کدومشون قلقی می خواست که جا بشن تو نیسان و بعدش تو انباری یا حیاط یا تراس یا ... خونه ، اما همه می گفتند که چند برابر پول این کتابها را فقط دادیم برای جابجاییشون و بماند که کمری هم برای هیچکدوممن نگذاشتن! حاله خوبه حمال اختصاصیشون فقط خودم بودم.



[1] دور از جون مامان و بلانسبت ایشون و همه ی مامانهای دوست داشتنیی که چش دیدن کتاب را ندارند.بی ادبی تلقی نشود.

[2] شرط می بندم اطلاع ندارین که کارتن موز محکم دونه ای 3500 تومنه! یه وقت دور نندازین 


برچسب‌ها: کارتن کتاب, کارتن موز, ساج, جاجیم کردی
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم شهریور ۱۳۹۲ساعت 13:21  توسط سعید   | 

ببیندگان محترم لطفا به گیرنده های خود دست نزنید اشکال از فرستنده است.

شرط می بندم که 99 درصد بینندگان محترمی که پای بلند شدن داشتند ؛ بلند شده بودند که با مشت بکوبند تو کله ی بدبخت تلویزیونهای سیاه و سفید توشیبای 14 اینچ نوستالژیکی که تو بیشتر خانه ها بود.راستی چرا هیچوقت کسی پیدا نشد - و نمی شود- که بگوید: آخه کی بهتون گفته و طبق کدوم فرمول علمی مشت راه حل ماجراست؟!

پی نوشت: اینم البته از جمله خلقیات ما ایرانیان بود


برچسب‌ها: گیرنده ها, فرستنده ها, تلویزیون سیاه و سفید 14 اینچ توشیبا, نوستالژیک
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم شهریور ۱۳۹۲ساعت 13:16  توسط سعید   | 

این عکسها (از مجموعه عکسهای منتشر شده در سایت خبرگذاری ایسنا در ذیل نوشته ای در مورد دور جدید برخورد با بدحجابها و بخصوص تصویر چهارم) را ببینید. پیش خودتان چه حسی نسبت به برخورد با این خانم و نمونه های مشابه پیدا می کنید؟ جدا از اینکه چه نوع تفکری راجع به حجاب داشته باشید مطمئنا حس خوبی پیدا نمی کنید و تاسف می خورید که چرا باید کار به اینجاها بکشه؟! دیدن این شکل برخورد تاثیر خیلی  بدی روی مخاطب  داره .فردا اگه جنگی شد یا خطری مملکت را تهدید کرد چطور میشود از این خانم و هزاران نفر مشابهش انتظار داشت بچه شون را بفرستند جلو.چطور؟ اینهمه پلبس دوره اش کردند که چی بشه! به کی پناه ببره؟ دین ما قبل از هر چیز دین جوانمردیه به خدا! با این شیوه ها هیچکسی هدایت نمیشود و فقط عقده ها زیاد میشوند و یک روزی سر باز میکنند که نشود جلوشون وایساد.نکنید از این کارا.عقلای قوم کجا هستند که فکری بکنند؟ اینا که 12 سال تو مدرسه - و اکثرا چهار سال دانشگاه هم - که دستتون بودند با معلمان و استادان گزینش شده و صدا و سیمای پاک و ... . اگر هنری داشتین و میتونستین حجاب را جوری نشان دهید که دخترا خودشون رغبت کنند زمان یک نسل در اختیارتان بود. شما قبل از همه بخاطر این بی هنری  و کارنابلدی گناهکارید. منکر در اختیار داشتن ابزار دشمن هم نیستیم ولی ابزار شما کجا و ابزار آنها کجا؟!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم شهریور ۱۳۹۲ساعت 19:56  توسط سعید   | 

 كتاب" خاطرات يك گيشا" را دستش گرفته و مي پرسد :"اين همونيه كه يك" ف اح ش ه "خاطراتشو تعريف ميكنه؟"

بعضي مواقع تكان دادن كله ي چندكيلويي مصلحت است و حفظ عفت عمومي اولويت دارد به مقدار كمي بهره وري و صرفه جويي كه در صورت استفاده از زبان چند گرمي نصيبمان مي شد.پس چون چند نفري مشغول نگاه كردن به كتابها هستند با تكان دادن كله ي چند كيلويي پاسخ مثبت مي دهم.همين پاسخ يواش! انگار كه حساسيتها را بيشتر كرد و شاخك هاي بقيه متوجه شدند.

ولي ايشان انگار كه به پاسخ هاي كوتاه اعتقادي نداشتند ادامه دادند كه :" مثلا چي گفته؟"

حالا شاخك هاي حساس بقيه منتظر بودند من با صداي بلند بگويم يك ف اح ش ه در خاطراتش چي گفته!

گفتم: آقا جون تعريف نداره كه ، ببر خونه بخون متوجه مي شوي، جلو دست بچه ها هم نذار كه كبريت بي خطر نيست اين يكي. يك ربع بعد دو نفر از سه نفر جمع شنونده صحبتها به مرور بر گشتند و كتاب را خواستند.من که هیچ نتیجه ای نمی گیرم!


برچسب‌ها: گیشا, عفت عمومی, فاح ش ه
+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم شهریور ۱۳۹۲ساعت 0:14  توسط سعید   | 

مرد تقريبا ميانسال حداقل يك ربع كامل با وسايل شوخي و سركاري ور رفت و زير چشمي ميديدم چه كيفي باهاشون مي كرد.چند بار هم از طريقه كار بعضيشان پرسيد و جواب گرفت . آخر سر بلند شد و با ژست يك ناصح دلسوز فرهنگ عمومي ملت ، فرمودند: جمع كن اينا را ، حال مردم به هم ميخوره از بعضياش ، بعضياش هم كه مردم را سركار ميذاره.

به قول کلیشه  انتقادي به آدمهاي اونور آبي كه مي نشينند در تلويزيونهاي ماهواره اي براي ملت نسخه هاي شفابخش! مي پيچيند: فسق و فجورتو كردي ، تریاکتو کشیدی ، مشروبتو خوردی ، كيف و حالتو بردي حالا نوبت ما شد ... شدي جزو اولياءالله!؟

  


برچسب‌ها: وسایل شوخی, ژست ناصح, سرکاری, ماهواره
+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم شهریور ۱۳۹۲ساعت 21:4  توسط سعید   | 

قيمت كتاب را بهش گفتم گفت: مگه تو كتابفروشيها چند مي فروشند؟ گفتم : عذر مي خوام ما مگه لبو مي فروشيم؟ گفت: نه شما ماليات نمي دهيد پس بايد قيمتهاتون نصف باشد!

گفتم: حقا كه دانه درشت فراريان مالياتي را گير انداختي!

گفتم: اولا كه پيش فرض شما اينه كه ما روي هر كتاب بيش از دو برابر سود مي كنيم كه اگر آنرا نصف قيمت بدهيم باز هم سودي داشته باشد و ثانيا اينكه خود كتابفروشي ها هم طبق قانون از ماليات معافند.

 

 


برچسب‌ها: گرانی کتاب, فراریان مالیاتی, لبو فروش
+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم شهریور ۱۳۹۲ساعت 19:45  توسط سعید   | 

یحتمل مثل مشهور " گرگ زد به گله ، سگ رییدنش گرفت" را شنیده اید.یک عمر چوپان بیچاره به سگ خدمات ویژه و اختصاصی ارائه می دهد برای روز مبادای حمله گرگ که آنهم آیا بشود یا نشود.اصولا همه ی باج دادن کشورهایی مثل سوریه و در برهه ای عراق و حتی به شکلی ایران خودمان به روسیه و این همه حال دادن برای خرید اجناس زمخت و تکنولوژی غیر مچش با بقیه دنیا برای روزیست که اگر مورد تهدید قرار گرفتند ایشان نقشش از جناب عمه ی همه ما بیشتر باشد و فقط محکوم نکند.محکوم کردن از چه کسی بر نمی آید؟ آدمهای کله گنده ی بسیاری در خود کنگره آمریکا و حتی لابی "آی پک" هم هستند که محکوم کردند و می کنند.دیروز پریروز جناب پوتین لطف کردند و در صفحه فیس بوکشان اوباما را " آن فرند" کردند! یعنی کمر امپریالیست را شکستند.خداوکیل جای زاکربرگ باشم این گزینه را از پیج چوتین حذف میکنم و به جای تصویر پروفایل پوتین عکس بیلاخ اوباما را میزارم.

آقا جان درسته اقتصادت ضعیفه ولی کم هم نتیغیدی از این هم پیمانان بیچاره ات را! دوستی بوشهری داشتم که میگفت حدود پانزده سال پیش روسیه بابت حجاب هر دختر بالای نه سالش که در ایران همراه تکنیسین های روسی برای تکمیل نیروگاه بوشهر اومده بودند ماهیانه صد و پنجاه هزارتومان پونزده سال پیش حق حجاب می گرفتند در فیش حقوقیشان!خدا می داند همین الان برای این "آن فرند" کردن اوباما چقدر از سوریه تیغیدند یا قول تیغیدن گرفتند!

حالا جوانمردی ایران را ببینید!حدس میزنم تجهیزات و ادوات جنگی و ... را با پول نقد و پند برابر از روسیه بیشرف می خریم و مجانی میفرستیم سوریه ، به همراه کلی مشاور کاربلد که بشار بتونه دوام بیاره.قابل حدس هم هست که روسیه گرای این تجهیزات نصب شده را هم به گوش تروریست های ارتش آزاد و ... برسونه که منهدمشون کنند و دوباره نیاز به خرید پیدا کنیم.

من حقیقتا آنچنان صحنه را پر از پلیدی و بی اخلاقی و فتنه می بینم که حاضرم بروم و در دفاع از کشور همپیمانمان سوریه جانم را بدهم و اصلا هم اعتقاد ندارم این پولها را نباید هزینه کنیم چون خودمان مشکل داریم که برعکس در مقابل هزینه های میلیاردی و توطئه های سعودی و قطر ، چیز زیادی هزینه نکرده ایم و کاش شرایطش بود که جانمان را فدای کورکردن چشم فتنه های منطقه ای کنیم.کاش راهی بود!


برچسب‌ها: شیادی روسیه, جنگ سوریه, بشار اسد, پوتین
+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم شهریور ۱۳۹۲ساعت 13:20  توسط سعید   | 

 مشهور است كه قول و حرف كساني كه تنبور مي نوازند  بسيار معتبر و محترم است و كسي خلف وعده ايي يا خيانت در امانتي از يك تنبور زن واقعي نديده است.حقيقتا با همه ي گله مندي از " تخفيفِ زياد خواستنِ دوستداران كتاب" ، بايد بگويم كه در اين چند ماهي كه من بساط داشته ام و قبلا هم كه كتابفروشي داشته ام بارها شده است كه پول كم يا زيادي مانده و من فقط شماره حساب داده ام و شماره. شماره آنها را هم نمي گيرم. بدون استثناء هيچكدومشون اهالي كتاب را روسياه نكرده اند تا حالا.دمتون گرمتر از اهالي تنبور

 


برچسب‌ها: اعتبار تنبورنوازان, بساط کتاب
+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم شهریور ۱۳۹۲ساعت 0:58  توسط سعید   | 

وقتهایی که خسته ولو میشم کف اتاق ، تبدیل به یک جنازه واقعی می شوم که اگر خونه آتیش بگیره حکما جزو جزغاله شده هام.حتی با وجودیکه زجر میکشم ولی حال زدن دگمه خاموش کنترل تلویزیونی را هم ندارم که برنامه ای که میدیدم وقتش تموم شده و برنامه اعصاب خردکن بعدی شروع شده. تنها مورد استثناءی که با اون وضع رقت بار و بیحال بلند میشوم و سیم برق تلویزیون را هم می کشم همین تبلیغ خشک و زبر هواپیمایی قشمه که تحملش حقیقتا غیر ممکنه. آمریکاییها می فهمیدن یک نسخه ترجمه شده شو برا اعتراف گیری از زندانیان گوانتانامو استفاده میکردن.
برچسب‌ها: کهنه کتاب سعید, تبلیغ هواپیمایی قشم, گوانتانامو, تبلیغ خشک
+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم شهریور ۱۳۹۲ساعت 11:45  توسط سعید   | 

 خانمي ادعا مي كرد سخنران حرفه ايست و در سمينارها دعوت مي شود براي سخنراني.دنبال كتابهايي مي گشت كه به درد كارش بخورند.چند كتاب بهش معرفي كردم.نگاهي مي انداخت و مي گفت : قبلا اين كتاب را خوانده.

كمي شك كردم و دو سه عنوان الكي من درآوردي از خودم ساختم و گفتم : اينها را هم دارم اگر بخواهد بياورم؟

بعله ... خانم همه ي آنها را هم خوانده بود!

اصلا تصور نمي كردم آدمي پيدا شود و بخواهد به يك فروشنده كتاب كنار خيابان پز كتاب خواندنش - آن هم دروغكي - را بدهد!كه چي بشه آخه!؟


برچسب‌ها: سخنران حرفه ای, پز دادن, فروشنده کتاب, کتابهای سخنرانی
+ نوشته شده در  یکشنبه دهم شهریور ۱۳۹۲ساعت 21:28  توسط سعید   | 

 يكي از كتابهايي كه اين روزها دستم گرفتم و يواش يواش مشغول خواندنش هستم يكي كتاب " خلقيات ما ايرانيان" جمالزاده است.از همين عنوان كتاب براي چند تا از يادداشت هام وام گرفتم.كتاب البته از قول مستشرقان است ولي ايني كه خودمان از خودمان انتقاد كنيم به واقع نزديكتر است.

 از خلقيات جماعت كتابخوان ايراني يكي اين است كه وقتي كتابي را از روي بساط برداشت ، اگر خوشش نيامد هر جاي بساط كه تمايل داشت كتاب را به دست جاذبه خواهد داد و بايد حتما پشت سرش بساط را مرتب كرد.به طرز عجيبي آمار اين كار از سوي خانمهايي كه ظاهرشان نشان مي دهد خانه دار باشند بيشتر است!


برچسب‌ها: خانم های خانه دار, جاذبه, خلقیات جماعت کتابخوان, بساط کتاب
+ نوشته شده در  شنبه نهم شهریور ۱۳۹۲ساعت 23:53  توسط سعید   | 

حتما با بعضی ازمعیارهای بافرهنگ بودن ملتها آشنا هستید. مثلا یکی از معروف ترین آنها ، رعایت فاصله حداقلی بین دو شخص در معابر عمومی و صف عابربانک ها و نظایر آن است.من قصد دارم یک معیار دیگر را که به ذهنم رسیده است بیان کنم و به دلایلی آن را خیلی هم مهم می دانم.چون از جانب کسانی اتفاق می افتد که بیش از همه ، داعیه پرچمداری فرهنگ را دارند.

احتمالا برای خودتان یا دوستانتان پیش آمده که برای یک شرکت ، سایت ، کمپانی یا موارد مشابه در یک کشور خارجی نامه ای بفرستید.معمولا پاسخ شما را می دهند با مودبانه ترین الفاظ ، چه به درخواستتان پاسخ مثبت داده باشند و چه به دلایلی از دادن سرویس به شما معذور باشند.جالب است بر خلاف تصور و رفتار رایج ما ، هر چه شرکت معتبرتر و بزرگتر باشد به همان نسبت هم پاسخ را سریع تر می دهند و هم با الفاظ مودبانه تری . کلی هم تشکر می کنند که چیزی در آن موسسه توجه شما را جلب کرده و درباره ی آن اظهار نظر کرده اید.

دوستی دانشگاهی تعریف می کرد که اطلاعات یک مقاله را از سایت یک دانشگاه درخواست کرده است.بعدا متوجه شده که دانشگاه مزبور در خاک یکی از کشورهای اصلی معاند جمهوری اسلامی قرار دارد و بنابراین انتظار هیچ پاسخی را نداشته است.اما بر خلاف تصور ایمیلی محترمانه از جانب آن دانشگاه دریافت می کند که بعد از تشکر از ایشان برای این ارتباط و درخواست ، به دلیل تحریم های بین المللی کشورمان و سایر مسائل خاص بین دو کشور ، دولت متبوعش اجازه همکاری با دانشگاهیان ایرانی را به ایشان نمی دهند.در ادامه با اظهار تاسف از این تحریمها ، آرزو می کنند به زودی این تحریمها برداشته شوند و زمینه همکاریهای علمی فراهم شود .با وجود این ، مسئول مربوطه با جستجو در سایتهای دانشگاههای کشورهایی که این محدودیت را ندارند پیشنهادهایی را به ایشان ارائه می دهند.

حالا برگردیم به کشور خودمان و داعیه داران فرهنگ آن.چند هفته ایست که به بیش از 50 سایت مجله ادبی فرهنگی معتبر و مشهور در کشور- و نیز چند سایت عمومی معتبر- ایمیل زده ام و پیشنهاد همکاری در موردی خاص را به ایشان داده ام.پیشنهادی که هیچگونه هزینه ای برای ایشان ندارد و برعکس بدون هزینه حق التالیف مطالبی مرتبط در سایشان منتشر می شود.باورتان نمی شود که فقط در دو مورد از این همه سایت ادبی پاسخ دریافت کرده ام که بله ، ایمیل شما دریافت شد ، بررسی می شود.حکما منظور من پاسخ مثبت این دوستان نیست که این به سیاستهای آنها در انتشار نوشته ها مربوط است.اما گلایه من اینست که چرا هیچ احترامی برای کسانی که با آنها در ارتباط هستند قائل نبوده و خود را موظف به هیچگونه پاسخگویی- چه مثبت و چه منفی – نمی دانند؟!

باورم اینست که این یکی هم باید به لیست معیارهای فرهنگ یک کشور اضافه شود و بلکه جزو اصلی ترین آنها.

+ نوشته شده در  شنبه نهم شهریور ۱۳۹۲ساعت 23:50  توسط سعید   | 

 براي شيوه صحيح جيش كردن بچه ها هم كتاب نوشته اند.باور نمي كنيد؟!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم شهریور ۱۳۹۲ساعت 17:47  توسط سعید   | 

 از خلقيات ديگر جماعت ايراني يكي اينست كه اگر فاميل يا دوستي نويسنده از آب درآمد و كتابش منتشر شد متوقع هستند طرف زحمت تقديم يك جلد خوب و تر تميز و بدون خط و خش از كتابش را بكشد ، به همراه امضايي كه در آن كلمه" شما دوست بسيار عزيز و صميمي" قيد شده باشد.پول مول هم كه ... استغفرالله!مگه براي نويسنده مجاني در نيومده؟!

چون معمولا حوصله خوندن هم ندارند نويسنده بايد خودش بداند بدون درخواست ايشان خلاصه اي مفيد از آنچه نوشته را با زباني ساده و سليس شرح دهد و بگويد چي ميخواسته بگه.اينه.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم شهریور ۱۳۹۲ساعت 17:45  توسط سعید   | 

یادم هست قبل از جنگ دوم آمریکا علیه صدام ، به دوستانم گفتم من جای صدام باشم الان که مطمئن است آمریکا حمله می کند هر چی سلاح دارم ، از موشک و سلاح شیمیایی و هر چیز دیگری را مستقیما میریزم روی سر عربستان و بعضی از این شیخ نشین های خائن و جند تاش هم برای خالی نبودن عریضه به سمت اسرائیل .خودمم قایم میشم یا پناهنده میشم به اردنی ، ایرانی جایی و تمام.به والله به نفعش بود.عراق که بالاخره اشغال میشد ولی اینهمه مردم کشته نمیشدند شاید هم با فرارش حمله ای صورت نمیگرفت ولی برای همیشه کشورهای خائن منطقه ادب می شدند.

الان هم همه ی شما را شاهد میگیریم که حالا که حمله به سوریه جدی شده ، به جای بشار اسد باشم همه ی توان موشکی فوق العاده ام را به شکل زیر تقسیم می کنم و بعدش فرار می کنم به ایران یا جنوب لبنان و خلاص.

اگر 10000 موشک دارم 2000 تا را میریزم روی ریاض و جده ، 2000 تا هم روی شهرهای مهم ترکیه شتر گاو پلنگ بوقلمون، 1000 تا هم قطر فسقلی پررو را با خاک یکسان می کنم.حتی به اسرائیل هم کاری ندارم که بالاخره اون دشمنه و تمی توان بهش خرده گرفت.

اما اون 5000 تای باقیمانده را به نظرتان چیکار می کنم؟

همه را میریزم روی شهرها و تجهیزات مهم روسیه بی شرف و حتی کاخ کرملین که براش درس عبرتی بشه که اگر ابرقدرتی ، مثل بقیه ابرقدرت ها غیرت داشته باش و نگذار مثل آب خوردن قطر هم برای همپیمانانت شاخه و شونه بکشه! نشسته مثل ماست ، اول همه ی جمهوری ها را ازش گرفتند و شدند همپیمان ناتو ، جلو چشمش و زیر پاش عراق و افغانستان را اشغال کردند ، حالا هم نوبت سوریه ، مونده فقط شلوارش !  حالا به چین کاری ندارم که باید دنبال روزی برای 2 میلیارد دهن باز باشه.

هر چی هم دانشمند موشکی درجه یک دارم را به همراه تجهیزاتش میفرستم جنوب لبنان یا ایرانی که در بحرانی ترین شرایط مردانه پشتش ایستاد و لطف پدرش را در زمان جنگ ایران و عراق جبران کرد.

بعدا نوشت: بعضی از بازدیدکنندگان یا مخاطبان وبلاگ مستقیما یا تلویحا به این نوشته اعتراض داشتند  بخصوص اشاره میکردند که اگر یکی دو تا از این حجم زیاد کتابهای همراهت را میخوندی اینو نمیگفتی و بعضیها هم توهین و ... که کاری نداریم.ولی چند نکته:

1- شرمنده این دسته از دوستان هستیم که هر چی فکر می کنیم نمتوانیم باور کنیم که عربستان و قطر دموکراسی خواه شده باشند و آمریکا و اسرائیل و انگلیس هم شب و روز نداشته باشند از غصه شیمیایی شدن چند صد نفر از مردم بیگناه سوریه  اگر تازه پت و مت باشیم و باور کنیم کار حکومت سوریه باشد در این روزهای برتری میدانی.

2- توصیه که کتاب طرح حمله باب وودوارد سردبیر واشنگتن پست خوانده شود - با وجود دو تا ترجمه ی افتضاحش در بازار کتاب ایران - تا دستتان بیاید این بندر سلطان سعودی کیست و چه نقشی در ماجراهای خاورمیانه دارد؟

3- به فرض که از حکومت ایران خوشتان نمی آید ، نه ! اصلا نفرت دارید ، دلیل نمی شود خودتان را به دست موج رسانه های پرنفوذ بدهید و کمی به دور از هیاهوی آنها دو دو تا چهارتا نکنید.دوباره میگم یعنی پت و مت هم باور می کنند دل آمریکا و قطر و عربستان و اسرائیل برای مردم سوریه سوخته شده که می خواهند جنگ راه بیندازنند.لطفا نگویید البته که  آنها دنبال منافع خودشان هستند ولی ....

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم شهریور ۱۳۹۲ساعت 14:49  توسط سعید   | 

اگر غم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزد ، من آنتریکش میکنم که حالا که این همه راه اومده و هزینه کرده ، یکدفعه معشوقه ها را هم بکشه خلاص! یه همچین آدمی هستم من!

 وقتی قراره کسی نباشه که دوسِت داشته باشه زنده باشی که چی بشه!؟ها؟!

تصور کنید همچین دنیایی را . نه عاشقا ، نه معشوقه ها ، بقیه ملت را هم که به قول حافظ باید نمرده نماز میتشون را خواند که باز همون معادل مردن است. پس دنیا با این مشاوره من تموم میشه و خلاص. 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم شهریور ۱۳۹۲ساعت 6:21  توسط سعید   | 

به خاطر اینکه چیزی هم گیر ما بیاید ، دوستِ معلمم پیشنهاد کرد کتاب یا کتاب های خوبی را معرفی کنم که به مدیرشان بگوید برای هدیه روز معلم سفارش بدهند.چون هدیه های همدیگر را می دیدند و الزاما قیمت همه ی کتاب ها یکسان در نمی آمد ایده ی کتاب های مختلف بر اساس سلیقه ها یا حتی رشته تحصیلی به سرعت رد شد. کتابی را معرفی کردم که خودم قبلا بخش هایی را از آن خوانده بودم و به نظرم بسیار کاربردی می آمد. " 100 راهکار برای تدریس بهتر معلمین " یا چیزی شبیه این بود.گفتم به مدیرشان بگوید اگر قبول کرد پیداش کنم و سفارش بدهم.

مدیر استقبال کرده بود و ما هم قرار شد ناشرش را پیدا کنیم و سفارش بدهیم. نیم ساعت نگذشته بود که دوستم تماس گرفت و از پشیمانی مدیر گفت. اینکه فرمودند یحتمل به معلمین بر می خورد کتابی بدهیم با این عنوان.حتما خواهند گفت که یعنی ما خودمان از این راهکارها بلد نیستیم!

نیم ساعت بعدترش دوباره تماس گرفت و کل ایده ی خرید کتاب مالیده شد.

ایده ی بهتر و مقبول تر خرید یک گوسفند و کباب کردن آن در یک روز تعطیل با حضور همه ی معلمان بوده است.

این یکی به هیشکی بر نخورده بود!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم شهریور ۱۳۹۲ساعت 10:54  توسط سعید   | 

نکند بين يك و دو عدد صحيح ديگري هم هست؟ نکند ما از علم دنيا بي خبر باشيم؟ اگر نيست چرا خيلي ها وقتي 2 كتاب مي خرند آنقدر آن را خريد بزرگ و عمده اي تصور مي كنند كه آدمي فكر مي كند نكند "دو" خيلي با " يك " فاصله دارد؟ بنده خداها بعد از يك دوئه ديگه! كمتر كه نمي شود خريد كنيد! يكي و نصفي هم كه كتاب نمي دهند به كسي!

 

پی نوشت: هفت ، باقرزاده ، هشت ، نه : این سکانس فوق العاده فیلم سن پطرزبرگ را یادتان نرفته که؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم شهریور ۱۳۹۲ساعت 21:51  توسط سعید   | 

مطالب قدیمی‌تر