حیف دانا مردن و افسوس نادان زیستن

نزدیک غروب مغازه دارهای پاساژ جمع میشیم روبروی یکی از مغازه ها و گپ میزنیم و به زمین و زمان گیر میدیم و پشت سر هم نسخه های شفابخش و فوری فوتی برای تمام مشکلات ریز و درشت کشور تجویز میکنیم .جناب کله پز پاساژ بچه اش همراه بود و مرتب از باباش نیشگون میگرفت که یکی از کتابهای تو ویترین را برایش بخرد و باباهه هی طفره میرفت .شوخی و جدی گفتم که ماها که مشتری نداریم بیایم خودمون به خودمون حال بدیم .معاوضه یک پرس کله با یک جلد کتاب .چطوره؟ چیزی نگفت ولی فهمیدم داره تو ذهنش جمع و تفریق میکنه یه وقت کلاه سرش نره.منم ادامه ندادم و رفتم نشستم تو کتابفروشیم.چند دقیقه بعدش به همراه بچه اش نایلون به دست اومد داخل و نایلونو که معلوم بود توش یک ظرف یکبار مصرف تا نصفه پر شده از آب کله پاچه است را گذاشت رو میز و بچه اش هم کتابو از ویترین برداشت.خندیدیم و تعارفاتی رد و بدل شد اما نهایتا پول یک پرس اون و کتاب من تقریبا یر به یر بودند بجز اینکه من مرام به خرج دادم و گفتم چون نوشتم به همه تخفیف میدم 1000 تومان از پول کتاب کم کردم و بعد پولهامو از جیب درآوردم به سبک تعارفات الکی که یعنی هر چی دلت میخواد بردار و در اصل منظورت اینه که حداقل ممکن را بردارد یا بیخیال شود اما بدون ذره ای رودربایستی ناجوانمردانه 1000 تومان را برداشت .1000 تومانی را که همین الان خودم بهش تخفیف داده بودم.

بعله دیگه لابد فکر کردم کتاب و کله پاچه تو یک رده هستند ! دیگه اینجوریه .هیچکی از بی کتابی نمیمیره اما نمیتونه بیخیال کله پاچه که بشه.معلومه که ارزش کله پاچه بیشتر از کتابه و اساسا چه معنی داره کتاب به خودش اجازه بده شانشو در حد یک کله تصور کنه و انتظار داشته باشه با اون هم ارزش تلقی بشه.بعید هم نیست الان که تو خونه اش نشسته کتاب بچه اشو دست بگیره و تو دلش بگه عجب کلاهی سرش رفته. حیف اون پرس نازنین و خوشمزه نبود که با چند ورق پاره عوضش کردم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم تیر ۱۳۹۱ساعت 7:32  توسط سعید   | 

بسیار ملامتم بکردند

کاندر پی او مرو که بدخوست

.

.

.

سعدی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم تیر ۱۳۹۱ساعت 13:39  توسط سعید   | 

هر کس به طریقی دل او می شکنیم...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم تیر ۱۳۹۱ساعت 10:16  توسط سعید   | 

دلداده را نصیحت ، گفتن چه سود دارد؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم تیر ۱۳۹۱ساعت 18:55  توسط سعید   | 

دو زلفونت خراج مُلک ری بی

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم تیر ۱۳۹۱ساعت 9:31  توسط سعید   | 

می گفت : هر جور حساب کرده ، دیده جناب فردوسی خالی بستن که فرمودن :نوشتن شاهنامه سی سال طول کشیده!!

.

.

.

برای اثبات حرفهایش هم شخصا کل شاهنامه را با وسایل نوشتن آن زمان نوشته و تایم گرفته ، کمتر از یک ماه زمان برده است!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم تیر ۱۳۹۱ساعت 7:29  توسط سعید   | 

گر خاطر شریفت رنجیده شد ز حافظ

باز آ که توبه کردیم از گفته و شنیده

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم تیر ۱۳۹۱ساعت 10:12  توسط سعید   | 

دوش میگفت بمژگان درازت بکشم

یارب از خاطرش اندیشه بیداد ببر

.

.

.

حافظ

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم تیر ۱۳۹۱ساعت 5:25  توسط سعید   | 

معاشری خوش و رودی بساز می خواهم

که درد خویش بگویم به ناله بم و زیر

.

.

.

حافظ

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم تیر ۱۳۹۱ساعت 5:18  توسط سعید   | 

امروز عصر سه تا دختر خانم دانشجو اومدند و نگاهی به کتابها انداختند و بعدشم به وسایل شعبده و شوخی.توضیح دادم که فقط کتابهای برگزیده و تحسین شده را می آوریم.یکیشون که خودشو دانشجوی ادبیات معرفی کرد گفت که کار بسیار بدی می کنم.گفتمم چرا؟ گفت : چون خیلی های دیگه زحمت می کشند و کتابهای خوبی می نویسند اما چون سیستم جایزه دهی و ... همیشه سالم نیست از ارائه محروم می شوند. چون با اعتماد به نفس حرف میزد و از بقیه صحبتهاش هم معلوم بود که تا حدی اهل مطالعه هست یک سری دلیل آوردم و الانم ادامه شونو اینجا می نویسم. یک اینکه این فروشگاه من بر اساس این ایده برپا شده است و از اول هم همینو اعلام کرده ام.چون منابع مطالعاتی من هم مجلات تخصصی نقد کتاب هستند و هم سایت های اینترنتی و هم تا جاییکه امکانش باشد و وقت داشته باشم اصل کتابها را میخوانم از این اتهام مبرا هستم که صرفا کتابهای جایزه برده جشنواره های داخلی را در ویترین بگذارم.برای اثبات حرفم هم حضور کتابهای امثال صادق هدایت (با متن های اصلی) – که اتفاقا مد نظر ایشون بود و حسین سناپور و ایرج پزشکزاد و ... است که اتفاقا حکومت روی خوشی به انتشارکتابهاشان نشان نمی دهد.نمونه اش نمایشگاه کتاب امسال بود که آثاری از نویسندگان مهمی مثل درویشیان و پزشکزاد و سناپور و ... جمع آوری شد. بهرحال وقتی تعداد عناوین چاپ شده کتاب در سال به 50 هزار عنوان می رسد و آثار ارایه شده در نمایشگاه کتاب امسال از مرز چهارصد هزار عنوان گذشت تصدیق میفرمایید عمر آدمی کفاف نمی دهد که یکبار به سرعت عناوین را مرور کند چه برسد به خواندن.پس عاقلانه است که به خرد جمعی کارشناسان حوزه های مختلف تا حدود زیادی اعتماد کرد .جشنواره های مختلف هم کارشان همین است.در همه جای دنیا هم حکایت کم و بیش مشابه است.در همه جای دنیا اگر امکانش باشد صدای مخالف خفه می شود.ولی بهرحال این مبارزه ی دایمی وجود دارد.اثری هم که ممتاز باشد بالاخره با همه محدودیتها باز به مخاطب خودش می رسد چه بسا همین جمع آوری کتابها در نمایشگاه محبوبیتشان را چندبرابر کرد.حداقلش که خود من یکی مشتاق و کنجکاوم که همه آن آثار جمع آوری شده را حداقل برای مطالعه خودم داشته باشم. بعدشم کارشناسان و داوران هر جشنواره ای مطمئنا نیم نگاهی هم به اعتبار و شخصیت حرفه ای خودشان دارند.من میتوانم باور کنم در فلان جشنواره مهم مثل نوبل یا اسکار یا کن و ... اثری به واقع شایسته مقام سوم چهارم باشد اما با اعمال نفوذ سیاسیون اول شده باشد.در همین حدود.تازه همان اثر هم باید واجد شرایطی باشد که داوران بواسطه آنها بتوانند انتخاب اولشان را توجیه کنند.اما اصلا نمیتوانم بپذیرم اثری را کاملا بی ارزش باشد و مثلا رتبه واقعیش 100 باشد به جایزه نخست دست یابد.عکسش هم صادق است.این زمانه فشار افکار عمومی فشار کمی نیست بهمین راحتی نمیشود اثر متفاوت و تحسین شده متفکران سراسر عالم را براحتی دور زد و کنارش زد.من که کم باورم میشود! از این نکته هم نبید غافل شد که واقعا بعضی کتابها فقط انگار چاپ شده اند که ورق و جوهر را نابود کنند و ایضا عمر بعضی های دیگر را تلف که به ناچار و یا از روی رودربایستی کتاب را خوانده اند. یک سری کتاب عامه پسند پرتیراژ هم وجود دارند که توسط خدایگان این حوزه ، فهیمه رحیمی ، مودب پور ، نسرین ثامنی ، مهسا طایع و چند تای دیگر نوشته می شوند و حقیقتا نسخه مکتوب فیلمفارسی و فیلم هندی هستند. خود من تمایل نداشتم این آثار را وارد قفسه ها کنم اما نظر چند کارشناس متخصص را که جویا شدم دیدم که درست است که در دانشکده های ادبیات ما ، مشاهده چنین کتاب هایی در دست دانشجویان مساویست با بی آبرو شدنشان اما خیلی ها هم اعتراف کرده اند که اساسا مطالعه شان از دوره نوجوانی با چنین کتابهایی بوده است.از کسی که هیچ سابقه مطالعه غیر درسی نداشته است که نمیتوان انتظار داشت مستقیما آثار امثال چخوف را مطالعه کند یا آثار برنده جایزه نوبل را! نظر شخصی خودم اینست که در بین همین عامه پسندها هم نمونه هایی پیدا می شوند که با مطالعه شان می توان فهمید که نویسنده کارش را بلد است و اسلوب کلی و اساسی روایت داستان و پرداخت شخصیت ها را رعایت کرده است فقط چون با مخاطب عام سر و کار داشته است از انداختن گره در داستان و رفتن به لایه های عمیقتر و حرکت دادن سلولهای خاکستری مخاطبش اجتناب کرده است که نیم نگاهی هم به فروش داشته باشد.جاهایی هم بدش نیامده به سان فیلمهای هندی ، دم دستی ترین احساسات مخاطبانش را تحریک کند.من کتاب بامداد خمار را نمونه موفقی از کتابهای عامه پسند اینگونه ای می دانم و چند تای دیگر که بنا دارم نقدهایی درباره شان بنویسم . ادامه دارد یک زمانی بود که عناوین کتابها محدود بود و حتی سخنی معروف از یکی از متفکران است که گفته " هر کتابی ارزش خواندن را دارد". این سخن در زمان خودش شاید صحیح بوده باشد اما امروزه روز اصلا امکان اجرا ندارد.بعلاوه اینکه اینقدر کتابهای بی ارزش و مزخرف زیاد شده اند که برای یافتن کتابهای خوب یاد " دی شیخ با چراغ همی گشت دور شهر " می افتم. نهایت اینکه اینقدر تعداد کتابفروشی در این جامعه کم است که دعوای ما درباره انتخاب کتاب دریک کتابفروشی خلوت در پاساژی خلوت تر خنده دار بنظر میاید. 


+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم تیر ۱۳۹۱ساعت 7:27  توسط سعید   | 

یک روز تمنایی از دوست بکن سعدی

جز دوست نخواهد کرد از دوست تمنایی

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم تیر ۱۳۹۱ساعت 5:17  توسط سعید   | 

ترسم که روز حشر عنان بر عنان رود

تسبیح شیخ و خرقه رند شراب خوار

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم تیر ۱۳۹۱ساعت 5:10  توسط سعید   | 

چرا عده ای که متاسفانه تعداشون هم کم نیست همیشه دوست دارند دنبال چیزهایی باشند که سیستم رسمی بدلیلی آنها را منع کرده است و اجازه انتشار عمومی نداده است؟ این اثر خواه یک کتاب باشد یا یک فیلم سینمایی یا هر چیز دیگری.لابد فکر می کنند حکما چیز خیلی باارزشی بوده است و حکما اگر مجوز انتشار عمومی میگرفت تا پس فردا عصر ، بساط سیستم حاکم را جمع می کرد.البته در کنار خیلی معایب این جور نگرش ، یک حسن را هم دارد که ممکن است این جور آدمها ناخودآگاه مجبور به مطالعه یا دیدن اثر یا آثاری  شوند که مطالعه همان اثر جرقه ای باشد برای مطالعه جدی تر در آن حوزه. مشروط به اینکه طرف بعد از مدتی تبدیل نشده باشد به کلکسیونر آثار ممنوعه ، که فقط به جهت پزدادن و اینکه آدمی متفاوت با بقیه عوام الناس است و از چیزهایی سر در میآورد که بقیه اصلا نمیدانند چیست و چه کیفی می کنند وقتی چیزی می گویند که مخاطبشان قبلا نشنیده است و اولین بار است از زبان جنابشان می شنوند!

معمولا مخاطب بی اطلاع اینگونه آدمها که شناختشان از آثار هنرمندان و شاعران در حدیست که عموم مردم میدانند چون چیزی را از زبان ایشان می شنوند که تازگی دارد و احیانا کمی مسئله و حاشیه و جذابیت ، حتما گمان می کنند که لابد گوینده چندین مرتبه – فی المثل اثر مورد بحث دیوان شعری باشد- دیوان فلان کس را خوانده اند و از زیر و بم اثر آگاهند و اینها هم نکاتی است که در اثر تحقیق و مطالعه عمیق بدستشان رسیده است و عوام خبردار نیستند .غافل از اینکه می توان با دو تا سئوال ساده کاری کرد ایشان به افاضاتشان ادامه ندهند.فی المثل از ایشان بخواهید یک بیت دیگر آن شاعر را که اتفاقا مشهور است و همگان می دانند را بخوانند.من که گمان نمیکنم بتوانند

یکی از اینگونه خلق الله صبح مشتری ما بود.دنبال کتابهای قدیمی چاپ اول می گشت .حتی برایشان خیلی موضوع کتاب مهم نبود .به گفته خودش در خانه کتابخانه ای داشت بزرگتر از کتابفروشی من که از خیلی قبل فقط کتابهایی را جمع می کرده که جلوی چاپهای بعدیشان را گرفته اند یا نایاب شده اند و ایشان به هر قیمتی بوده چاپ نخستشان را گیر آورده است.کتاب فردوسی را برداشت و گفت این که کتاب نیست .گفتم چرا؟ گفتند اگر مردند و جرات دارند کل ابیاتشو چاپ کنند؟ گفتم : کدوم ابیاتو چاپ نکردند ؟ فردوسی هم مگه شعر شطرنجی گفته؟

لطف کرد و چون من بودم – البته این را حتما به همه می گوید- غلط غلوط ابیاتی را خواند که من درستشو میدونستم همان شعر معروف : 

ز شیر شتر خوردن و گوشت سوسمار      عرب را به جایی رسیده است کار

که تاج کیانی کند آرزو                      تفو بر تو ای چرخ گردون تفو

غرض اینکه همانطور که می بیند اغلب هم این افراد ، سواد درست و درمونی هم ندارند و اصل براشون ممنوع بودن اون چیزست و مسئله دار بودنش وگرنه گمان نکنم اون آقایی که من دیدم بجز اشعار کتابهای درسی زمان مدرسه اش ، تا حالا بیتی از ابیات فردوسی را خونده باشد.حالا گیرم این ابیات هم اجازه انتشار  داشته باشد در آن صورت عمرا ایشان حاضر باشند آن کتاب را در کلکسیونشان جا بدهند!

+ نوشته شده در  شنبه دهم تیر ۱۳۹۱ساعت 7:0  توسط سعید   | 

به روز واقعه تابوت ما ز سرو کنید

که می رویم به داغ بلند بالایی

+ نوشته شده در  جمعه نهم تیر ۱۳۹۱ساعت 18:9  توسط سعید   | 

ما را ز منع عقل مترسان و می بیار

کاین شحنه در ولایت ما هیچکاره نیست

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم تیر ۱۳۹۱ساعت 20:5  توسط سعید   | 

سودای تو بیرون کرد از دل همه سودایی

.

.

.

سعدی

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم تیر ۱۳۹۱ساعت 14:37  توسط سعید   | 

چنگ خمیده قامت میخواندت به عشرت

بشنو که پند پیران هیچت زیان ندارد

.

.

.

حافظ

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم تیر ۱۳۹۱ساعت 11:6  توسط سعید   | 

معمولا کاری که برای اجرایش نیاز به معرفی و خرید کالای بخصوصیست سر موعد انجام می گیرد. به ویژه اگر انتخاب آن کالا و وسیله ، کاملا سلیقه ای باشد و بدون بازخواست بعدی.مسابقات کتابخوانی مختلفی که در کشور برگزار می شود مثال خوبی برای این مدعاست.بالاخره اگر پسرخاله آدم کتابی را نوشت که فروش نرفت و روی دستش ماند اگر مسئول انتخاب کتاب برای مسابقه کتابخوانی باشی و نتوانی کتاب مذکور را حنقه کنی تو حلق ملت ، پس به چه دردی می خوری؟ البته که برای ما کتابفروشها در این وضعیت بخصوص همان مثل شری باشد که خیر ما در آن باشد مهم است. ما چه کار داریم به پیداکردن روابط آدمها با هم؟ شاید بنده خدا پسرخاله اش نباشد و فقط با هم دوست باشند یا اینکه اصلا دوست هم نیستند و نویسنده یا ناشر محترم ، درصد مرصد حالیش می شود. 

اصل بر این است که فکرمان جای بدی نرود ولی مگر میگذارند.کتاب معرفی شده یکی از همین مسابقات کتابخوانی یکی از ارگانهای فرهنگی متولی کتاب ؛ کتابیست که مجموعه ایست از چندین داستان و حکایت کوتاه که هیچ ارتباط طولی با هم ندارند.هر کدام یک داستان جداگانه است. تا اینجای کار بحثی نیست اما وقتی دیدیم موضوع مسابقه خلاصه نویسی این کتاب است دود از کله مان بلند شد و یاد پسرخاله و درصد مرصد افتادیم.تصور بفرمایید کسی به شما بگوید خلاصه کتاب لطیفه های ملانصرالدین را بنویسید.مگر می شود؟ چیزی در می آید شبیه داستان زیر:

روزی ملا مهمان یکی از اعیان بود . صاحب حمام گفت : دیگ که بچه نمی زاید . ملا از الاغ که پیاده شد تعدادشان درست بود.

لااقل به پسرخاله تان بگویید کتابی بنویسد که بشود خلاصه اش کرد یا موضوع مسابقه را عوض کنید . می توانستید از شرکت کنندگان بخواهید چند تا از داستانها را از حفظ بنویسند!

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم تیر ۱۳۹۱ساعت 7:0  توسط سعید   |