امروز بساطم پهن بود توی پیاده روی یکی از بلوارهای وسط شهر . حادثه ی خاصی نبود به جز این که سرحال بودم و بدم نیامد کمی سر به سر مشتری هایم بگذارم! عجیب این که یکی شان باور کرده بود حرف های من را.
احساس خیلی خاصیست که کمی هم با عذاب وجدان قاطی می شود وقتی کسی را بیابی که متلک ها و تیکه پراندن هایت را متوجه نباشد و همه را حمل بر سخنان جدی نماید.
مرد میانسالی بود و کتاب های قطورتر را ورق می زد.گفت توی خانه اش دو صندوق کتاب دارد .
گفتم: "ای بابا! این که خودش یک کتابخانه ی بزرگه ، کتاب جدید دیگه میخواهید چیکار؟"
گفت : "خودم می دانم؛ پنج شش سال هم هست که دیگر نه هیچ کتابی خریده ام، نه هیچ کتابی خواندم! همه اش مال قبلتره ."
گفتم : "کار درستی میکنید! از همون پنج شش سال پیش - مگه اطلاع ندارید؟! - علم بشریت متوقف شده و تو هیچ زمینه ای جلو نیومده! همه اش تکرار مطالب گذشته ست !"
کمی مکث کرد. کمی زل زد به من و کمی به کتاب ها و گفت : "آره میدونم! پس فکر کردی واسه چیه که من دیگه کتاب نمی خرم؟!"
شاید بنده ی خدا می خواست چیزی بخرد... ولی امان از دهانی که بی موقع باز شود!