حیف دانا مردن و افسوس نادان زیستن
در مسیر رفتن به همدان راننده سواری جایی نگه داشت که الان نمیگم کجاست که همه لطف مطلب به همین نگفتنش الانه. صاحب کافه یا رستوران یک ذره نون و پنیر  و یک لیوان چایی جلویمان گذاشت و موقع حساب کتاب خون پدرش را مطالبه می کرد که من یکدفعه بدون توجه به اینکه کجا هستیم گفتم: چه خبره قربان ! مگه سرگردنه است اینجا؟

صاحب کافه گرانفروش که یحتمل دستی هم در حاضرجوابی داشت فرمودند: دقیقا

.

.

.

دقیقا درست می گفت: رستوران جنابشان دقیقا در محل گردنه اسدآباد همدان واقع شده بود و دیگر جایی برای اعتراض وجود نداشت. اتفاقا برای پاسداشت این اصطلاح و مثل اصیل ایرانی- سرگردنه- درست ترین کار همین گرانفروشیی بود که به درست ترین شکل ممکن در حال اجرایش بود!

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آذر ۱۳۹۱ساعت 18:14  توسط سعید   |