حیف دانا مردن و افسوس نادان زیستن
یک چیزی

وظیفه و تکلیف یه عده - نسل پیش از ما ، باباهامون - از بدحادثه یا از توفیق اجباریشان این بود که برای حفظ کشور و دینشان بروند جلوی گلوله بایستند.ساعتها با پای پیاده ؛ گشنه و تشنه راه بیفتند تو گرمای جنوب و سرمای غرب ، برای دفاع.گیرم که اعتقادی به دین نداشتند ، حداقل برای ایران رفتند

حالا نوبت به نسل ما رسیده است.باز از خوش حادثه یا از هرچیز دیگری خوشبختانه کشور عزیزمان به آن حد از قدرت و اقتدار رسیده است که کسی جرات تجاوز دوباره به سرش نزند.این یعنی که آن وظیفه سنگین روبرو شدن با گلوله و آن مصائب فعلا از روی دوش نسل ما برداشته شده است.

به جایش اما ؛ سالی دو سه بار ؛ در دو سه مناسبت از ما خواسته می شود برای ناامیدی دشمنان از اینکه گمان کنند بی خیال دفاع از دین وکشورمان شده ایم طول یک خیابان را در هوای احیانا دلپذیر و خوش خوشک راه برویم.حالا شعار دادیم یا ندادیم هم خیلی توفیری ندارد.همیشه هستند تعدادی که صدایشان با وجود قلت در تعداد هم پشت دشمن را بلرزاند.

حالا خداوکیلی خودمانیم ؛ اگر قیامتی هم در کار نبود ؛ اگر احیانا فردا روزی ما را با کسانی که جانشان را در این راه داده اند هم روبرو نمی کردند که شرمنده شویم؟ خودمان نباید خجالت بکشیم که از همین مقدار تلاش برای دفاع از دین و کشور مضایقه کنیم؟!


(1)

اشاره به جمله ایست که {آیت الله طالقانی}در عمل به وعده ای که به گروههای طرفدار قانون اساسی برای تایید راهپیماییشان داده بود و بچه مسلمانهای تندرو را رنجانید} "بگذارید بروند راه بروند"(به نقل از کتاب 275 روز بازرگان مسعود بهنود)

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم بهمن ۱۳۹۱ساعت 12:18  توسط سعید   |