حیف دانا مردن و افسوس نادان زیستن
الان که مشهدیم دیروز پریروز بیماری قلبی مادرمان عود کرد- بماند که پزشکان متخصصمان! فرمودند با خیال راحت تشریف ببرید مسافرت- با سفارش یک دوست پرستار مشهدی از یک دکتر مجرب و قسم خورده سوگندنامه بقراط و بسیار اسمی وقت گرفتیم و ایشان هم نوبت آنژیو دادند برای چند روز دیگه.درد قلب مادر کلافه ش کرده بود و البته تشخیص آقایان متخصص این بود که اونا دکتر هستند نه ما و بنابراین مریض بیخود می کنه که تا دکتر نگفته احساس درد کنه و مُسکن بخواد.

خلاصه رفتیم یک بیمارستان دیگه و اونجا نوبت فوری برای آنژیو گرفتیم.ولی ولی ولی ... وقتی فهمیدند قبلا جناب دکتر اسمی به ما وقت چند روز دیگه دادند ، بی خیال درد کشیدن مریض مسافر و زائر و بی خیال همه ی سوگندهای دروغکی که خورده اند و صرفا برای اینکه هوای همدیگر را داشته باشند امر فرمودند چون پای فلانی وسط است باید برای اینکه این امر اورژانسی را ما انجام بدیم باید ایشون- همون دکتر اسمی - رضایت بدهند.زنگ زدیم بی شرف رضایت نداد ، واسطه مان را جلو انداختیم باز بی شرفش رضایت نداد.

خلاصه که تا یک و دو نصف شب این بیمارستان و اون بیمارستان و آخر سر هم هیچی...فقط خدا به این آقای دکتر رحم کنه مادرمون چیزی نشه وگرنه به والله شخصا گیرش میارم و به بی رحمانه ترین شکل ممکن شکنجه ش میدم و دور و برم را پر از داروهای مُسکن میکنم و فقط به زخماش نشونشون میدم.

آقای دکتر آرش پزشکی قانونی ، خانم دکتر : بانوی چراغ به دست ، خانم دکتر پرتقالی ، آقای دکتر ریحان ، آقایان و خانم های پزشکی که من بواسطه وبلاگ می شناسمتون! چرا اینجوریه؟!

اون قسم هایی که خوردین رو نکنه خوردین و یه لیوان آب هم روش!؟نکنه!؟

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اسفند ۱۳۹۱ساعت 14:38  توسط سعید   |