نهایتا با شاهد آوردن از دیوان خواجه حافظ شیرازی توانستیم برای نام" ...." تاییدیه بگیریم.
لابد می گویید این تنگ نظری ها مال بعضی شهرستان های کوچک کشور هستند و در تهران از این خبرها نیست. در همین تهران – چند سال بعد از آن ماجراست حالا - زنگ زدم به یکی از نمایندگی های قبول آگهی برای چاپ یک تبلیغ در ریزترین کادر پرتیراژترین روزنامه صبح کشور.متن تبلیغ را خواست برایش بخوانم. برایش خواندم:
خرید کتابخانه شخصی شما به قیمتی که
نه سیخ بسوزد نه کباب
093......
پرسید باید در چه قسمتی چاپ شود؟
سوالش به قدری مسخره بود که بی اختیار و با لحنی تمسخرآمیز گفتم: معلومه دیگه ، تو بخش سیخ ، اگه هم جا نبود تو قسمت کبابی ها!
بلاهت پرسش خودش بهش برنخورده بود ، جواب من بهش برخورد.
گفت: باید از مافوقش سوال کند آیا می توانند همچین متنی را چاپ کنند؟
گفتم چطور؟
یه جوریه آخه.
گفتیم باشه
یک ربع بعد دوباره زنگ زدیم برای اطلاع از اینکه مافوقشان چی فرمودند و بیشتر برای اینکه بدونم چه جوریه آخه!
مفتخر شدیم مستقیما با خود مافوق صحبت کنیم که بفهمییم ظاهرا به سمت بالای هرم که می رویم اوضاع قمر در عقرب تر است.
ادامه دارد...