قدیمیهای طایفه و روستایمان تقریبا همه به یاد دارند و در مجالس دور همی به یاد هم می آورند رجز خوانی ها و دعوا مرافه های همیشگی پیرمرد تند مزاج روستا را – که برای گیردادن به همسایه ها همیشه یک چیزی پیدا می کرد ، براش هم مهم نبود که گیرهایش پر از تناقض باشند از اینکه به همسایه سمت چپی گیر بدهی که دیوارشان را چرا کوتاه گرفتند که داخل حیاط اینها هم معلوم باشد و به همسایه سمت راستی گیر بدهد که چرا دیوارتان را بلند گرفته اید مگر خدای نکرده ما آدمهای چشم ناپاکی هستیم!
عادت بامزه این پیرمرد این بوده که قبل از شروع دعوا با پیرمردهای همسن و سالش ، کلی داد و قال میکرد و همه که جمع می شدند با صدای بلند چندتا فحش پدرمادر دار اسطقس دار نثار همه کسانی میکرد که نکند حتی در مخیله شان هم خیال میانجیگری بگذرد. روستا هم که شهر نیست و اداهای روشنفکریش که فحش به کی چسبیده ؟ و بیخیال این حرفها به میانجیگریشان مشغول شوند.
دعوا که شروع می شد طبق معمول پیرمرد هارت پورتی قصه ما که فقط زبون بود و رجز ، زمین می خورد و حالا هم بخاطر آن همه فحش کسی تمایلی نداشت که اون بیچاره را از زیر بکشد بیرون.اینبار با همان بددهنی و از رو نرفتن از همان زیر ، دوباره فحش میداد که یک نامسلمون فلان فلان شده ای تو شماها نیست مار ا از هم جدا کنه!
حکایت این روزهای اوباماست و سوریه با کمی تغییرات البته! هم مدل گیر دادنش به سوریه برای اجرای دموکراسی به کمک قطر و عربستان کاملا دموکرات! و هم گیرافتادنش در باتلاق عراق و افغانستان و هم همه رفتارهای دوگانه اش در همه این سالها.
کاری نداریم ، بعد اون همه رجز حمله ، وقتی فهمید مرد این کارزار نیست در به در دنبال بهانه ای بود که جنگی صورت نگیرد و البته انصراف از جنگ هم به اسم ایشان تمام نشود. حواله دادن تصمیم به کنگره و امید به اینکه ایشالا نمی گذارند از جمله این امیدها بود ... تا اینکه روسیه به دادش رسید و پیشنهادی داد که اوباما در هوا قاپیدش! آخه مرد کارزار نیستی این هارت و پورتها چیه عمو!