گفت چندتا رمان خیلی خوب درجه یک حسابی نشونش بدهم.
با این حرفها و ژستی هم که خانم گرفته بود ترسیدم سالهای سگی یوسا و کوری ساراماگو و صدسال تنهایی مارکز را بهش پیشنهاد کنم ؛ گفتم نکند بگوید درباره ش چی فکر کردم که کتابهای برنده جایزه نوبل سالهای پیش را بهش معرفی می کنم؟ یعنی تصورم این است که اینقدر از عالم کتاب و رمان های خوب به دور است که حتی کتابهای نوبل برده را هم نخوانده باشد!
از کتابهای کمتر مشهور همینگوی و هرمان هسه و سلینجر شروع کردم به معرفی..
نگاهی عاقل اندر سفیه به من انداخت و گفت: گفتم که کتاب! اینا چین؟
مونده بودم چی بهش معرفی کنم که کم نیارم که یهویی جنگل فهیمه رحیمی را در گوشه ای از بساط دید و با ذوق و شوق گرفتش و گفت : از اینا! البته اینو خوندم. دیگه چی داری این مدلی؟
بعله!
بعله ای گفتیم و با خیال آسوده مودب پورها و رهروانش را نشانش دادیم.