حیف دانا مردن و افسوس نادان زیستن

یکی از جالب ترین موضوعاتی که از شروع فعالیت  کتاب فروشی ام با آن مواجه بوده ام، نحوه ی برخورد مراجعین خانم و آقا با کتابی بود که عنوان «...شیوه های ارتباط جنسی ...» روی پیشانی اش خورده بود و با توضیحات مبسوطی که روی یک کاغذ نوشته و زیرش چسبانده بودم، خیلی ها را جذب خودش کرده بود . کتاب، در قسمتی از ویترین بود که کسانی که مقابلش می ایستاند و نگاهش می کردند، در دیدرس من قرار می گرفتند و به محض مطلع شدن از موقعیت من به سمت دیگری می رفتند . وقتی جای کتاب را تغییر دادم و در نقطه ی کور نگاه خودم گذاشتم، بازدیدکنندگان زمان بیش تری را مکث می کردند؛ ولی، تعداد کسانی که جرات به خرج می دادند و می آمدند داخل و کتاب را دست می گرفتند و احیاناً می خریدند، خیلی کم بود. بماند که مثل کالاهای «اسمش را نبر» درخواست نایلون مشکی می کردند و همه هم برای کس دیگری می خواستند؛ نه خودشان!!

می خواهم برخورد دسته ای دیگر را که خلاق تر بودند، شرح دهم.

پیرمردی در همسایگی مان - یک روز صبح که کرکره را بالا می کشیدم - آمد و گفت: "خانمی صبح زود چند بار اومد، یکی از کتاب های پشت ویترینتو ضروری لازم داشت. شما نبودید. به اش گفتم : چون من بیش تر از ایشون تو پاساژ هستم کتابو پیش خودم نگه می دارم، شما بیا از من بگیر."

 حدس تان درست است! همان کتاب بود که تقدیمش کردم و دو روز بعد پولش را آورد که یعنی آن خانم آمد و خرید؛ آنی هم که من یک هفته بعد زیر یکی از روزنامه های مغازه اش دیدم، قاقا لیلی بوده ! 

چند روز بعدتر مرد جاافتاده و کاملا متشخصی(مدیر عامل شرکتی که دفترش در طبقه ی دوم پاساژمان است) آمد و بعد از کلی تعارف و ... چند تا کتاب خوب خرید؛ آن کتاب را هم گذاشت روی پیشخوان و گفت: "اینو یکی از دوست هام سفارش داده؛ باید زنگی بزنم و قیمتو به اش بگم؛ این جا جلو دست  باشه، اگه خواست چند دقیقه دیگه میام می برمش" و من مطمئن از فروش کتاب، داخل نایلون گذاشتمش و چند دقیقه بعد  قابل پیش بینی ترین اتفاق افتاد و دوست شان ok نمودند و  فقط این آقای متشخص یادشان نبود من باید چه جوری باور می کردم ایشان - با آن شخصیت در درجه ی اول و مال و مکنت در درجه ی بعد روی شان شده قیمت یک کتاب چند هزار تومانی را با دوست شان هماهنگ کنند!

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم بهمن ۱۳۹۰ساعت 16:57  توسط سعید   |