حیف دانا مردن و افسوس نادان زیستن

خیلی اتفاقی از شبکه چهارم سیما سخنرانی دکتر میرجلال الدین کزازی(همون استاد کرمانشاهی که سعی بسیار می کنه حتما از کلمات ناب فارسی استفاده کنه فقط) را گوش دادم که درباره اعتقادش به فال حافظ میگفت و خاطره ای را تعریف کرد به این مضمون که:

15 سال پیش یک خبرنگار یک مجله ادبی پاپیش میشه که حتما یک مصاحبه ای از ایشون بگیره و عکس استاد هم بیفته روی جلد.استاد تمایلی نشون نمیده و خبرنگار هم ول کن معامله نمیشه تا اینکه استاد تصمیم به مشورت با جناب خواجه ی شیراز می گیرند.به گفته استاد بصورت شگفتی پاسخش را در ردیف آن غزل می بیند و بخصوص در یکی از ابیاتش.

گر من از باغ تو یک میوه بچینم چه شود     پیش پایی بچراغ تو ببینم چه شود 

و بیت مورد نظر:

آخر ای خاتم جمشید همایون آثار       گر فتد عکس تو بر نقش نگینم چه شود؟

آخر سر استاد تاکید کرد که شاید خیلی هایتان گمان کنید که این یک پندار بیش نیست ولی اهمیتی نمی دهم.

بعد این سخنرانی ارادت ما به خواجه بیشتر شد و ما هم فالی انداختیم با چند نیت ترکیبی.

چندوقتیست قصد کرده ایم ما هم تحصیلاتی داشته باشیم و دو دل بودم بین انتخاب رشته بین هنر و یک رشته دیگر . مشکل اصلی من هم تنبلی بیش از حدمه که متاسفانه خوابمون بیش از حد نرمال بقیه مردمه و این با ادامه تحصیل خیلی نمیخونه.سرتون را درد نیاریم فال را انداختیم و البته ما در حد استاد نیستیم که اهمیتی ندهیم به پندار خوانندگان.غزل ما این آمد:

ای بی خبر بکوش تا صاحب خبر شوی   تا راهرو نباشی کی راهبر شوی

خواب و خورت ز مرتبه خویش دور کرد     آنگه رسی بخویش که بی خواب و خور شوی

و بیت عجیب ما:

گر در سرت هوای وصالست حافظا     باید که خاک درگه اهل هنر شوی


البته بیت اولش هم با مسئله ای خاصی در زندگی من خیلی ارتباط داشت که خیلی قابل بیان نیست ولی ارادتمان را به خواجه چندین برابر کرد.

بعدش نشستیم و برای هر کسی که می شناختیم به نیتهای کلی فال انداختیم و حالا پی فرصتی میگردیم کم کم بهشون بگیم هر چند یکیشون را که گفتیم.... که کاش نمی گفتیم.


برچسب‌ها: فال حافظ, میرجلال الدین کزازی, حکایت فال گرفتن استاد کزازی
+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم بهمن ۱۳۹۲ساعت 17:32  توسط سعید   |