حیف دانا مردن و افسوس نادان زیستن

حقیر تا اواسط سال دوم راهنمایی با وجودی که همیشه شاگرد اول بودیم اما همزمان در بیشتر حوادث بخصوص تخریبی مدرسه محوریت داشتم و بقیه هم به اعتبار همین شاگرد اول بودنمان نظرات من را نسبت به بقیه اعضای تخریب ترجیح می دادند.وقتی هم که گیر می افتادیم معمولا در مجازات من تخفیف قائل می شدند و حداقل کار به احضار والدین نمی کشید.اتفاق تغییر یکشبه و ناصر خسروی من روزی بود که مدیر جدیدی به مدرسه آمد.اواسط سال بود و بعنوان اولین اقدام سر صف یک جایزه ای را به من داد.( یک ساعت مچی کامپیوتری 150 تومانی بود).روز بعدش مبصر اسم من و دو نفر دیگر ر بعنوان شلوغ کن به دفتر برد.مدیر اومد و اسامی را خواند و رفتیم پشت در کلاس.مدیر نگاهی به من کرد و گفت: با تو حرفی ندارم.بفرما سرکلاس و بلافاصله با چک و لقد افتاد به جون اون دو تای دیگه.آقا به قدری ما شرمنده شدیم که زان پس متحول شدیم و تا پایان سوم راهنمایی فقط شاگرد اول صرف ماندیم و در هیچ شلوغکاری و تخریبی حتی بعنوان مشاور شرکت نکردیم.

دبیرستان که شد برگشتیم سر داستان اول ولی که حکایاتش بماند.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مرداد ۱۳۹۴ساعت 11:45  توسط سعید   |