و پشت بندش همه میخندن.منی که ذاتا با تنبیه بدنی انسان مخالفم - نه که تا حالا تنبیه نکرده باشم- صداش زدم اومد بیرون و بی هوا خوابوندم تو گوشش، قایمِ قایم.
برشون گردوندم کلاس و نیم ساعتی براشون صحبت از این کردم که ما انسانها نزد خداوند هیچ تفاوتی ، هیچ تفاوتی، هیچ تفاوتی با هم نداریم غیر تقوا که تازه اون هم یه چیزی بین بنده و خداشه و به بقیه انسانها ربطی نداره و هیچ جا هم اعلام نمیشه که کسی بخواد باهاش پز بده و فخر بفروشه و ... و جدا از اینها معلوم هم نیست که اونی که فکر میکنه بهترین خلایقه ، نزد خداوند بدترینشون باشه و چیزایی از حکایت افغانیای مقیم ایران و ایرانیای مقیم غرب و خیلی چیزای دیگه...
خودم از تک تکشون به اسم عذرخواهی کردم.از اون دانش آموز هم خواستم همینکارو بکنه.نظافت کارگاه را هم مجبورش کردم - جلو چشم همه - خودش تکی انجام بده .
با همه ی اینها بعید می دونم حالا حالاها زخم حرفش التیام پیدا کنه.چرا اینجورییم ما؟!