حیف دانا مردن و افسوس نادان زیستن
کارگاه فلزکاری خالی مونده از پارسال گرد و خاک گرفته بود.اعلام کردم یه سه چهار نفری برای تمیزکاری داوطلب بشوند و گفتم که یه امتیاز مثبت هم قائل میشم براشون.پسره با صدای بلند رو به چند دانش آموز افغانی کلاس کرده و می گوید : "یالا دیگه! افغانیا!آقا با شماست ، به دردی بخورین."

و پشت بندش همه میخندن.منی که ذاتا با تنبیه بدنی انسان مخالفم - نه که تا حالا تنبیه نکرده باشم- صداش زدم اومد بیرون و بی هوا خوابوندم تو گوشش، قایمِ قایم.

برشون گردوندم کلاس و نیم ساعتی براشون صحبت از این کردم که ما انسانها نزد خداوند هیچ تفاوتی ، هیچ تفاوتی، هیچ تفاوتی با هم نداریم غیر تقوا که تازه اون هم یه چیزی بین بنده و خداشه و به بقیه انسانها ربطی نداره و هیچ جا هم اعلام نمیشه که کسی بخواد باهاش پز بده و فخر بفروشه و ... و جدا از اینها معلوم هم نیست که اونی که فکر میکنه بهترین خلایقه ، نزد خداوند بدترینشون باشه و چیزایی از حکایت افغانیای مقیم ایران و ایرانیای مقیم غرب و خیلی چیزای دیگه...

خودم از تک تکشون به اسم عذرخواهی کردم.از اون دانش آموز هم خواستم  همینکارو بکنه.نظافت کارگاه را هم مجبورش کردم - جلو چشم همه - خودش تکی انجام بده .

با همه ی اینها بعید می دونم حالا حالاها زخم حرفش التیام پیدا کنه.چرا اینجورییم ما؟!

 


برچسب‌ها: دانش آموزان افغان
+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم دی ۱۳۹۴ساعت 8:31  توسط سعید   |