پسر نوجوان اصرار داشت کتابهای "روح بی سر" و "مدرسه جن زده" را بگیرد مادرش نمی گذاشت و اصرار داشت کتاب دو جلدی سمک عیار را برایش بخرد.یواشکی بهش گفت :لازم نکرده ، کتاب ترسناک نخونده هم می ترسی شبها تنها تو اتاقت بخوابی.
بچه پشت جلد همه کتابها را نگاه کرد و به ظاهر تسلیم حرف مادرش شد. دو جلد سمک عیار را گذاشتم داخل نایلون و دادم دست پسر و رفتند.
چند دقیقه بعد پسرک برگشت و گفت : به مادرش گفته چیزی جا گذاشته.سمک عیارها را در آورد و دو کتاب ترسناک خودش را برداشت و مابه التفاوتشان را داد و به سرعت رفت.می گفت : خیال کرده اینها را می خوانم . سمک عیار به درد دخترها می خورد نه اون.