مردی سی و چند ساله و کت و شلواری نگاهی به بساط نحیف ما می کند و پس از مسح چند کتاب احسنتی می گوید.
از کتابهایت مشخص است آدم باسوادی هستی!!
می گوید: اگر برادرش بتواند راهی مجلس شود حتما به فکر آدم های باسواد شهر خواهد بود.
می گوید : خودش هم اهل کتاب است و کتاب زیاد می خواند!
یکی از کتابها را هم بعد از چند بار برانداز قیمت پشت جلد زیر بغلش گرفته است. به نشانه اینکه آن را می خواهد
از جیبش تعدادی کارت ویزیت تبلیغاتی در می آورد که قاعدتا تبلیغ کسی جز برادرش نمی تواند باشد.
می خواهد که لای هر کتابی که می فروشم یکی از آنها را بگذارم
اظهار شرمندگی می کنم
کتاب را از زیر بغلش در می آورد. سرجایش می گذارد و آرام و بی صدا دور می شود