ماشین شاسی بلندی کنار خیابان پارک کرد و خانم و آقای خوش لباسی پیاده شدند و آمدند سمت بساط من . چهره خانم خیلی آشنا به نظر می رسید .نزدیک که آمدند و سلام کردند فهمیدم فلان بازیگر تقریبا مشهور سینماست و شوهرش.
دوربین هم دستشان بود و خانم گفت دوست دارد کتاب هایش را یا از کتابفروش های کهنه قدیمی بخرد یا از همین بساطی ها .اجازه هم خواست عکسی بگیرد که گرفت. پرسید از سینما چی دارم؟ چند تا فیلم نامه بود و یکی از کتابهای آقای فراستی.چهره اش درهم شد و بعد چند تا بد وبیراه گفت که : حاضر است پول کتاب را بدهد و جلوی چشمش کتاب را بندازم تو جوی آب.
اگر امکانش بود حاضر بودم پولی بدهم به شوهرش و در عوض ایشان هم فکر خانمشان را جلوی چشمم بیندازد توی جوب!