نزدیک غروب مغازه دارهای پاساژ جمع میشیم روبروی یکی از مغازه ها و گپ میزنیم و به زمین و زمان گیر میدیم و پشت سر هم نسخه های شفابخش و فوری فوتی برای تمام مشکلات ریز و درشت کشور تجویز میکنیم .جناب کله پز پاساژ بچه اش همراه بود و مرتب از باباش نیشگون میگرفت که یکی از کتابهای تو ویترین را برایش بخرد و باباهه هی طفره میرفت .شوخی و جدی گفتم که ماها که مشتری نداریم بیایم خودمون به خودمون حال بدیم .معاوضه یک پرس کله با یک جلد کتاب .چطوره؟ چیزی نگفت ولی فهمیدم داره تو ذهنش جمع و تفریق میکنه یه وقت کلاه سرش نره.منم ادامه ندادم و رفتم نشستم تو کتابفروشیم.چند دقیقه بعدش به همراه بچه اش نایلون به دست اومد داخل و نایلونو که معلوم بود توش یک ظرف یکبار مصرف تا نصفه پر شده از آب کله پاچه است را گذاشت رو میز و بچه اش هم کتابو از ویترین برداشت.خندیدیم و تعارفاتی رد و بدل شد اما نهایتا پول یک پرس اون و کتاب من تقریبا یر به یر بودند بجز اینکه من مرام به خرج دادم و گفتم چون نوشتم به همه تخفیف میدم 1000 تومان از پول کتاب کم کردم و بعد پولهامو از جیب درآوردم به سبک تعارفات الکی که یعنی هر چی دلت میخواد بردار و در اصل منظورت اینه که حداقل ممکن را بردارد یا بیخیال شود اما بدون ذره ای رودربایستی ناجوانمردانه 1000 تومان را برداشت .1000 تومانی را که همین الان خودم بهش تخفیف داده بودم.
بعله دیگه لابد فکر کردم کتاب و کله پاچه تو یک رده هستند ! دیگه اینجوریه .هیچکی از بی کتابی نمیمیره اما نمیتونه بیخیال کله پاچه که بشه.معلومه که ارزش کله پاچه بیشتر از کتابه و اساسا چه معنی داره کتاب به خودش اجازه بده شانشو در حد یک کله تصور کنه و انتظار داشته باشه با اون هم ارزش تلقی بشه.بعید هم نیست الان که تو خونه اش نشسته کتاب بچه اشو دست بگیره و تو دلش بگه عجب کلاهی سرش رفته. حیف اون پرس نازنین و خوشمزه نبود که با چند ورق پاره عوضش کردم!