حیف دانا مردن و افسوس نادان زیستن

اولی:

مردی میانسال با دوچرخه ای قدیمی و صورتی آفتاب خورده و دستانی زبر هر چند هفته یکبار با دوچرخه اش از کنار میله های نصب شده در ورودی پاساژ میگذرد و دوچرخه اش را دم در کتابفروشیم پارک می کند.مشخص است خودش سواد چندانی ندارد ولی فهمیده است که سواد چیز دیگریست و اگر از خودش گذشته حداقل نگذارد دخترش هم مثل خودش شود.از کتابهای خوب سئوال میکند و همین که مطمین می شود کتابی را خیلی ها تعریف تمجید کرده اند و جوایزی برده است و مناسب سن دختر نوجوانش است آن را میخرد.تنها نگرانیش این است که کتاب موضوعش از این کتابهای عشقی الکی نباشد و از قدیم هم یادش مانده مال توده ایها نباشد.دلش میخواهد دخترش از همه چیز باخبر باشد.بداند در دنیا چه خبر است .خیالش را راحت کرده ام که دیگر کتابهای حزب توده چاپ نمیشوند و اینکه خودم هم از کتابهای عشقی آبکی بیزارم.هر بار هم کلی تشکر می کند که دخترش ازکتابهای قبلی خیلی راضیست.

دومی:

خودش میگوید فرهنگی بازنشسته است هر چند وقت یکبار می آید و هنوز هیچ کتابی نتوانسته رضایت خاطرش را جلب کند که برای بچه ها و نوه هایش بخرد.می گوید نمگیذارند اصل کتابها چاپ شوند و چیزهایی که چاپ میشوند سانسور شده و مطالب بدردنخور هستند.از کتابهای جایزه برده و تجدید چاپ شده هم متنفر است میگوید اینها مطالبی مینویسند که بالایی ها خوششان بیاید وگرنه جایزه نمیبردند.هیچوقت هیچ کتابی نخریده.اوایل فکر میکردم میتوانم طرز فکرش را عوض کنم و قانعش کنم که اوضاع اینجوریا هم که ایشان فکر میکند نیست.تازه شم یه کتاب کودک برای نوه 10 ساله اش یا برای پسر نوجوانش چه چیزی دارد که سانسور شود.به فرض هم کتابهای خودمان همه اینجوری باشند چرا کتابهای شناخته شده ادبیات کلاسیک دنیا را انتخاب نمیکند.اونا که دیگه سانسور نشدند و برای خوشایند بالایی ها هم نوشته نشدند.دیدم فایده ای ندارد نمیخواهد کتاب بخرد اینها هم بهانه هایی است برای راضی کردن خودش.بیسوادیی که نتیجه اش اعتماد به اهالی فرهنگ باشد و احترام به عقایدشان و ایمان به ارزش دانایی بسیار مفیدتر از سواد نیمبند بدون معرفتیست که با نگاه بدبینانه راه ورود نور دانایی به قلب دیگران را هم بگیرد.


+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مرداد ۱۳۹۱ساعت 7:33  توسط سعید   |