حیف دانا مردن و افسوس نادان زیستن

یک روز یک نویسنده پیر و خانمش با عصا رفتند داخل یک کتابفروشی . کتابفروش حال احوال کرد . خانمش گفت : اگر به حرف اون گوش کرده بود و برای تعویض لامپ جای چهار پایه لق رفته بود روی چند تا از اون کتاب گنده ها ، نمی افتاد و پاش نمی شکست.


+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم مرداد ۱۳۹۲ساعت 7:54  توسط سعید   |